الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

158

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> در جايى از منطقهء بنى خطمة برپا كنند و آنگاه وارد خيمه‌اش شد . در اين حال مردى يهودى به نام عزوك تيرى به سوى خيمهء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پرتاب كرد كه به آن اصابت كرد ، لذا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه جاى آن را عوض كرده و به جايى كه امروزه مسجد فضيخ واقع است منتقل كنند تا از تيررس دشمن دور باشد . آن روز را هم به شب رساندند و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله با همان زره‌اش در آنجا خوابيد و محاصره همچنان ادامه پيدا كرد . و در شبى از شب‌ها ، در نزديكى عشاء على بن ابى طالب گم شد . مردم گفتند : چه شده است كه على عليه السّلام را نمىبينيم اى رسول خدا ؟ فرمود : خيالتان راحت باشد و بدانيد كه او به انجام كارهايى مشغول است كه به مصلحت شما است ! پس طولى نكشيد كه على عليه السّلام آمد در حالى كه سر عزوك در دستش بود و آن را برابر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله انداخت و فرمود : اى رسول خدا ، من در كمين اين شخص خبيث نشستم ، زيرا گفتم اين شخص بسيار پررو و جرى است و از او مىآيد كه در شامگاه به دنبال غفلت ما مىباشد كه بر ما شبيخون بزند ( و اين مقتضى است كه مربوط به همان شب اول باشد ) در كمين او نشستم تا اين كه ديدم شمشير در دست دارد و به همراه عده‌اى از يهوديان به سوى مقر سپاه اسلام مىآيد ، لذا در يك لحظه به وى حمله كردم و او را كشتم و همراهانش فرار كردند . و تا كنون ، از اينجا زياد دور نشده‌اند و اگر چند نفرى را همراه من بفرستى ، اميدوارم كه بر آنها دست يابم ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ابو دجانه و سهل بن حنيف و ده نفر ديگر از اصحابش را به همراه على عليه السّلام فرستاد و آنها يهوديان را قبل از آن كه وارد قلعه شوند مورد هجوم قرارا دادند و آنها را كشتند و سرهايشان را آوردند و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه سرها را در چاه‌هاى بنى خطمه ريختند . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به دو نفر از اصحابش ؛ عبد الله بن سلّام و ابو يعلى مازنى دستور داد كه نخل‌هاى آنها را قطع كنند ؛ لذا عبد الله بن سلّام به قطع نخل‌هاى جوان بىبار پرداخت و ابو ليلى مشغول قطع نخل‌هاى باردار شد . پس از آن كه نخل‌هاى باردار قطع شدند ، زنان يهود صدا به گريه و شيون بلند كردند و به صورت خود لطمه مىزدند و گريبان چاك مىكردند . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سؤال كرد : آنها را چه شده است ؟ گفته شد : به خاطر قطع نخل‌هاى باردار به شيون و زارى پرداخته‌اند ! و به دنبال آن حيىّ به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پيغام فرستاد كه اى محمد ، مگر تو مردم را از فساد نهى نمىكردى ؟ پس چرا نخل‌ها را قطع مىكنى ؟ ما هر چه بخواهى به تو مىدهيم و از ديار خود خارج مىشويم . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : امروز ديگر آن را قبول نمىكنم و امروز تنها مىتوانيد هر كدام به اندازه يك بار شتر به استثناى سلاح به همراه خود ببريد . سلّام به حيىّ گفت : واى بر تو ، قبل از اين كه مجبور به پذيرش بدتر از اين باشى ، همين را قبول كن ! اما حيىّ يك يا دو روز ديگر اين پيشنهاد را قبول نكرد و وقتى كه ابو سعيد بن وهب و يامين بن عمير اين وضع را ديدند ، يكى از آنها به ديگرى گفت : تو ميدانى كه او رسول خدا است ، پس بيا اسلام بياوريم تا جان و مال ما در امان باشد ؛ لذا همان شب از قلعه پايين آمده و اسلام آوردند و جان و مال خود را حفظ كردند . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پانزده روز آنها را محاصره كرد و آنگاه يهوديان حاضر به ترك ديار خود شدند به اين شرط كه هر كدام يك بار شتر به جز سلاح با خود ببرند و گفتند : ما طلبكارىهاى مدّت‌دارى نزد مردم داريم ! رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمود : عجله كنيد و آنها را به صورت نقد تحويل بگيريد . در اين ميان ابى رافع سلّام بن ابى حقيق مبلغ صد و بيست دينار به صورت يك‌ساله از اسيد بن حضير طلبكار بود و با وقوع اين حادثه با هم مصالحه كردند كه اصل مال را به مبلغ هشتاد دينار از اسيد بگيرد و سود آن را باطل نمايد ( معلوم مىشود كه اين يك قرض ربوى بوده است ) . يهوديان در حالى كه زنان و بچه‌هاى خود را سوار كرده بودند به محلّهء بنى حارث بن خزرج و سپس به جبليّه و سپس به طرف پل رفتند و از آنجا به مصلّى و سپس به سوى بازار مدينه رفتند . آنها زنان خويش را در هودج‌هايى از حرير و ديبا و پارچه‌هاى پنبه‌اى قرمز و سبز سوار كرده بودند و در حالى كه بر ششصد شتر سوار بودند ، به صورت قطار حركت